کاش...
شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۱۷
دلم می خواهد فریاد بزنم و از تمام این روزها فرار کنم و گریزی به خدا بزنم.
چقدر دنیا درگیر خودش شده است، و من چرا درگیر می شوم؟
کجاست آن دوستی که باور کند تو را فقط به خاطر خودت!
همه در گریز از هم هستند، مبادا دیگری مانع پیشرفت آنها شود! کسی هست بگوید دکتر حسابی با چه اصولی به تمام زندگی اش می رسید؟؟
برای یک چیز، قید خیلی چیزها را می زنیم، کاش برای خدا قید تعلق های فانی را می زدیم، کاش برای خدا قید نگاه های نادرست را می زدیم
کاش برای خدا قید فکرهای بد را می زدیم...
کاش...
کاش کسی بود تا سهم دلتنگی هایم را با او تقسم کنم. سهم تمام اندیشه هایم را
این فکرها در خیالم سنگینی می کند، کمکم نمی کنند این آدم ها، و چقدر سنگین است، درک این اندیشه ها و حمل آنها به تنهایی...
اما باید رفت، این قانون است
- ۹۲/۰۹/۰۹
چقدر خوشحال شدم که شما دوست عزیز دوباره به شاید خودم آمدی
طلاییه سرخ برای من بسیارخواندنی است
دست مریزاد...